|
پژواک هنرو اندیشه ادبی هنری فرهنگی
| ||
|
نگاهی به کتاب جانستان کابلستان( سفر نامه رضا امیر خانی)
مقدمه: کتاب مذکوررابه راهنمایی یک دوست بدست آوردم. در آغاز فکر میکردم این کتاب تا این حد مجذوبم نمی کند اول اینکه نامش بسیار ناما نوس وبدور از ادبیات رایج امروزی است دوم اینکه نویسنده اش را چندان نمی شناختم وبعید میدانستم افرادی با این رویکرد ودیدگاه متفاوت نسبت به جغرافیای دیگرزبان فارسی یعنی افغانستان امروز وخراسان دیروز درمیان نویسندگان ایرانی بجزمحمد حسین جعفریان وجودداشته باشد !!
اکنون هم از نظر فرم وهم از نظر محتوابه نقد این کتاب می پردازیم :
1-صمیمیت نویسنده:
درهمین ابتداباید گفت که دید گاه نویسنده در باره حفظ میراث مشترک فارسی زبابان در افغانستان وصمیمیت ایشان نسبت به همزبانان افغانی اش وارائه واقعیت های ملموس از عواطف نا ب انسانی که در مواجهه با مردم در افغانستان آنرا لمس نموده بسیار ستودنی است زیرا در جای جای این کتاب با توصیفات صمیمانه او رو برو میشویم وحیرتش را (از مشاهده آنهمه لطف وانسانیت وعواطف ناب انسانی افغانها )با عبارت های نظیر: «جوانمرد مردمی هستند مردم این دیار ویا نیک مردمی هستند مردم این دیار یا آداب دان مردمی هستند مردم این دیار»به کرات در این کتاب می بینیم که بسیاراعجاب انگیز است: مثلا در آغاز ورود به افغانستان در مرز هرات از برخورد پلیس مرزی گرفته تا کودکی که سیمکارت خط روشن میفروشد وبازرس خانم که زنها را بازرسی میکند وهمه وهمه بر خلاف تصوری که از افغانستان دارد متفاوت است نسبت به آنطرف مرز که با قوانین خشک و کم عاطفگی وخشونت همراه است واینجا (درافغانستان)همه چیزبه راحتی وبدون تکلف، کارها پایان می یابد وهمه جا عاطفه انسانی تجلی دارد که نویسنده را به حیرت وتعجب فروبرده وبه تحسین واداشته است!!آنجا که بازرس گمرک افغانی جهت بازرسی همسراو می گوید؟«این سیاه سر را بفرست به اطاق تا پیر زال تلاشی کند» او که معنای تلاشی وسیاه سر را نفهمیده با همان توهم عدم اعتماد که در کشورش حاکم است چنین می نویسد :من نگران چمدان و..نیستم بلکه نگران همسرم هستم که درآن فضای مخروبه منحوس میرود به سمت اطاقک کاهگلی ومن هم باید همراهش بروم !!!به راستی اگر فضای بی اعتمادی نمی بودچنین افکاری در ذهن نویسنده صمیمی مانند او،حتی خطور نمی کرد چون سرباز با حرمت تمام گفته که:( سیاه سر را بفرست تا پیر زال تلاشی کند) واینجا جای کدام سوء ظن یا احتمال خیانت نمی رود. لذا سرباز با ناراحتی میگوید:(ها چه خیال کردی؟!افغانی غیوراست خودش خواهر مادر دارد ...)ونویسنده در اینجا صادقانه اعتراف میکند : «درست است افغانی غیور است برمنکرش ... » گذشته از این وقتی بر میگردد ومی بیند که بازرس هنوز به چمدانش دست نزده حیرتش بیشتر میشود.سرباز میگوید«بکس کلان را بسته نکن هنوزتلاشی نکرده ام این جی هیچکس بی اجازه دست نمی زند به اثاث غریب ،افغان حرمت غریب را دارد.» نویسنده اینجا قضایای تلخ رادر ذهنش مرور میکند ومی نویسد:« این سرباز چنان بلند این جمله را ادا می کند که آدم خیال میکند مشغول متلک انداختن به ما ایرانی هاست» که حرمت برادران غریب افغانی شان را چگونه با برخوردآنچنانی نگه داشته اند؟!! وقتی در هرات می رسد اینگونه می نویسد «به هتل تجارت میرویم کنار ورودی دو نفر بالباس افغانی وکلاشینکف ایستاده اند نمی دانم برای چی به احترام خانواده راه را باز میکنند! آداب دان مردمی هستند مردم این دیار».ودر همان اوایل ورود به هتل تجارت وقتی میخواهد با خانم وپسر دوساله اش که کالسکه دارد بیرون بروند چنین مینویسد:«به انتهای راه که میرسیم سیخهای کار گذاشته اند که عبور کالسکه ازآن دشوار است در شور اول به این نتیجه می رسیم که اول بچه را بغل کنیم وکالسکه را با دست بلند کنیم و..ناگهان دو مرد با لباس افغانی همان جور که با سرعت از کنار ما رد میشوند بدون کدام حرکت اضافه ای یکی چپ ویکی راست دست می اندازند دور کالسکه وآنرا ازروی مانع رد میکننداصلا انگار نه انگار.گوی این کار وظیفه شان بوده است ومثل هر روز رد میشوند ازاینجا برای بلند کردن کالسکه! بلند تشکر می پرانم اما حتی سربر نمی گردانند،یکی شان دستی تکان میدهد وبه راهش ادامه میدهد تا بدانم که گمنامی صفت اول جوان مردان است!» اینگونه برخوردهای انسانی سبب می شود که او خود را غریبه فرض نکند چنانچه تلفنی با دوست نویسنده افغانی اش میگوید که امروز به هرات رسیده ام" رفیق هراتی اش میگوید رسیدن بخیر من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر جسور باشید که به هرات بیایید خیلی جسورانه جواب میدهد که :« دختران مکش مرگ مای اروپایی به افغانستان سفر میکنند اما سفر یک همزبان هم تباربه وطن فرهنگی اش که جسارت نمی طلبد!!»باید گفت :ایکاش همه هم تباران اواینگونه دیدگاه میداشتند ودر عمل وگفتار خودرا یک همزبان هم تبارمی دانستند!!و از هم تباران مولانای بلخ وسنایی غزنوی وناصر خسرو قبادیانی بلخی وبوعلی سینای بلخی که همه افتخارات ادعایی آنان به شمار میرود با کلمات توهین آمیز (افاغنه واتباع بیگانه و...) استقبال آنچنانی نمی کردند تا مایه خفت (آقای امیر خانی) این نویسنده صمیمی وعاشق کابلستان نمی شدند.امیر خانی ای که حتی در نیویورک هم نسبت به برادران همزبان افغانی اش بیشتر اعتماد داشته چناچه در صفحه 126 کتاب نوشته:«قابلی را سالها پیش در نیویورک گرفته ام ازیک رستوران زنجیره ای افغان کوزین که هم به نسبتِ بعضی رستورانهای ایرانی،به حلال بودنش اطمینان بیشتری داشتم وغذاهاش نسبت به چلوکبابِ نسبتا خشک وبی رنگ ما بسیار مطبوع تر است .»
2-همزبانی وبی زبانی
گرچند نظر نویسنده را در باره قدمت تاریخی کشورم نمی پذیرم (که افغانستان را جز ایران قدیم میداند حال انکه به شواهد تاریخی در گذشته ها دو محدوده جغرافیایی معروف فارسی زبان یعنی (خراسان وفارس) وجودداشته که خراسان ازمحدوده نیشابوروسبزواروافغانستان فعلی تا ماوراءانهر را شامل میشده وفارس به بخشی از ایران کنونی وقسمتی از عراق وآذربایجان واطراف آن اطلاق میشده است وگاهی هم بر اثر یورش فرمانروایان ،حدود مناطق، تغییر می یافته ودست به دست میشده که درمقاله دیگر به این موضوع اشاره نموده ام .[1]) با این وصف نمی توان به آنهمه اشتراکات فرهنگی مهر انکارزد، اما با وجود اشتراکات فرهنگی باید گفت که متاسفانه مردم ما با همه این اشتراکات فرهنگی وهمزبانی دچار نوعی بیگانگی نسبت به همزبانان ایرانی شان هستند دلیلش هم بسیار روشن است: آقای امیر خانی به عنوان نمونه وقتی به ارگ هرات میرود تا ازان مکان تاریخی دیدن کند چنین مینویسد:کنار دروازه قلعه اختیار الد ین ،یاهمان ارگ، دکه ای هست که رو ی آن نوشته اند "تکت فروشی"هرچه صدا میزنم کسی نیست باهمسرم دوربین بدست خیلی راحت وارد میشویم به قلعه ای که چه بسا پادشاهان جهان گشا را پشت در نگاه داشته بود،ناگهان یک قوماندان که سبیلش تا بنا گوش در رفته کلاش بدست فریاد میکشد : هی مرتکه کجا میشوی؟{راستی چرا در مورد زبان دری ما بیشتر ایرانی ها اینگونه قضاوت میکنند؟هیچ افغانی نمیگوید کجا" میشوی" بلکه میگه کجا میروی و... درباره این گونه تحریفات که یکی از نقایص این کتاب است بطور جداگانه خواهم پرداخت }وقتی با اعتراف مسئول ارگ رو برو میشود که چرا بدون بلیط وارد شده اند؟میگوید در باز بود ما هم وارد شدیم .مسئول ارگ میگوید: ایرانی هستید؟ میگوید بله همزبان وهم دین شما. مسئول ارگ میگوید : خوب است خوب است باید بروید بیرون هم دین وهمزبان شما...{ادایش را در می آورد}نویسنده مینویسد که:« خواستم ارامش کنم میگویم :تکت میخریم قوماندان! چون ظهر هواگرم میشود الان آمده ایم .قوماندان میگوید : هروقت بیایید من نیت کرده ام ایرانی راه ندهم میپرسم مشکل از کجاست؟برایم درد دل میکند میگوید :دختری دارم که با دامادم در اوکراین هستندسالی یکبار میایند ماهم دوسال یکبار میرویم آنجا،برای رفت وآمدهیچ گپی نیست نه ما برای رفتن ونه آنها برای آمدن،اما دخترکلان ترم به ایران است ده سال ندیدیمش یکبار قاچاقی میخواستم بدیدنش بروم که لب مرز گرفتندم وبسیار برای کارم بد شد عاقبت بعد ازده سال او آمد به دیدن ما در هرات اما وقت برگشتن کنسول شما به اوویزه نداد!!مجبور شدم با همین لباس رسمی دولتی بدهمش به قاچاقچی تا ردش کند همان موقع میگفتند اگر به واسطه های دم در کنتسول گری هزارتا یا دو هزار تا بدهی ویزه گیر میاید!!)امیر خانی میگوید :« با تعجب نرمی بین انگشتانم را گاز گرفتم که استغفرالله هزار افغانی چیست که یک دیپلومات ایرانی بخواهد رشوه بگیرد ؟! قوماندان میگوید نه،بلکه هزاردلار!!خلاصه بعد ازاین گفتگوودرک مشکل چنان گرم میگیریم وگلاس گلاس چای سبز مینوشیم واز فاصله ای که بین ما ایجاد کرده اند سخن میگوییم فاصله ایکه صد وهفتاد سال پیش نه پدران من ساخته اند آنرا ونه پدران قوماندان افغانی ارگ هرات!! فاصله ای که بر می گردد به حیله بیگانگان، بیگانگان اروپایی که امروز خودشان به حذف مرز ها روی آورده اند.» در رابطه با این مطلب برای اینکه دیدگاه های برادران همزبان ایرانی ر ابه سمت ارزشها ببرم خوب است این قسمت از نوشته آقای امیر خانی را بیاورم که از قول استادان ونویسندگان دانشگاه هرات نقل نموده :«میزبانان من جملگی مدعی اند که ایرانی ها اطلاعات چندانی از فضای افغا نستان ندارند حال انکه روشنفکران افغانی پی گیر مسایل فرهنگی ایران هستند .من میگویم : نوع مهاجران افغانی که به ایران آمده اندعمدتا از پایین دست بوده اند وبیشتر برای کار های پایین دست مهاجرت کرده اند وهمین باعث تصویر نادرستی از افغانستان شده است .انجنیر رحیمی جواب میدهد :شما اینگونه دست چین شان کرده اید، به روشن فکران ما ویزا نمی دهید.دکتر رهیاب میگوید من خودوقتی در یکی از سفرهای دانشگاهی از تهران به کرج میرفتم ،منزل اقوام،راننده ازکارمن پرسان کرد ...باور نمیکرد که درهرات دانشگاه باشد!!شگفت زده بود که من فارسی با او گپ میزنم ..ومن (امیر خانی)میگویم که دوست مهندسم در ایران وقتی به افغانستان می آمدم به من گفت حتما آب معدنی همراهت ببر !!!بسیاری از اینها کم کاری شما اهل فرهنگ افغانی است.» این بود نمونه ای ازدلیل سردی روابط واحساس بیگانگی بین ملت های هم زبان وهم دین وهم فرهنگ.. ودلیل دیگرش را نیز باید از زبان نویسنده بشنویم آنجا که می نویسد «اصل گرفتاری،فرهنگ بیگانه ستیزی وارداتی ماست که به جای غریب نوازی سنتی ما نشسته است بیگانه ستیزی اگر باید، بر میگردد به بیگانه ای که قصد چپاول سر زمین ما را داشته باشد نه به همسایه هم خونی که تازه دیوار بین خانه ما واو را همان بیگانه کشیده است وقتی ما ایرانیان حمله محمود افغان رابه اصفهان را یورش افغان مینامیم نبایستی از همسایه گان مان انتظار بیشتری داشته باشیم حمله محمود افغان به هیچ روی یورش نبوده است شورش بوده است .» این سخن امیر خانی هم قابل مناقشه است زیرا ما قبل از دوصد سال هم معتقد نیستیم که یک جغرافیای بزرگ بوده ایم بنام ایران، بلکه صحیح تر اینکه یک جغرافیای بزرگ زبان فارسی با مناطق مختلف وشهرهای معروف چون غزنین وبلخ وبخارا وسجستان ونیشابوروطبرستان وری واصفهان وبابل و..که هرمنطقه تحت سلطه حاکمی اداره میشده ومرکزیت مخصوصی به عنوان اینکه پایتخت این مناطق بوده باشد ناممکن بوده زیرا با اسب والاغ وشتر ارتباط کرفتن با این مناطق دور دست دشوار بوده واداره کردن این مناطق توسط زعامت واحد ناممکن. پس باید گفت:( فرهنگ مشترک فارس وخراسان ویا آریانا.) وواژه ایران وافغان وپاکستان وتاجیکستان و... در متون قدیم واحادیث ما دیده نمیشود .پس این میتواند مال چند صد سال اخیر باشد. نویسنده همین ادعایش را در باره قدمت هرات نیزتکرار نموده چنانچه در صفحه 116کتاب اینگونه نوشته است:«هراتی ها هم شعبه ای از فرهنگ ایرانی ها هستند !! »
3- نگاه ویژه به رسومات قدیم وآثار باستانی :
یکی از زیبایی های این کتا ب توصیف رسومات قدیم وعنعنات گذشته است ازقبیل خلق وخوی درویشان وجوانمردان هرات که هنوز خانقاه دارند وروش جوانمردی در میان آنان هنوززنده است مثلا: ازخواجه غلطان وکراماتش که ازعمق جان آنرا باور نموده وغلطیدن خودش درآن محل با صفا وتجربه عرفانیش درآن جا چیزی است که به طور سحر آمیز آدم را به خواندن کتاب مسحور میکند وهمچنین کرامات مزار خواجه عبدالله انصاری پیر هرات که به خوبی توصیف شده وهمچنین توصیف مسجد گوهر شاد هرات ومعماری منحصر به فردش چیز های است که نویسنده تعمد دارد تا کتابش رابا وجهه فرهنگی ورنگ وبوی باستانی که خصلت های بارز انسانی را به نمایش میگذارد در معرض قضاوت خواننده قرار دهد،و اینها صداقت نویسنده نسبت به این باور ها وعنعنات را می رساند واین واقعیت را به هر خواننده چه ایرانی وچه افغانی گوشزد می کند که مدرنیته امروز که همه ما به آن می بالیم دربرابر این پدیده های شگرف تاریخی پشیزی هم ارزش ندارد. مدرنیته امروز چیزی که به ما داده است همان از خود بیگانگی وحتی فاصله گرفتن از منش انسانی ماست امیر خانی با تاسف ازاین وضع واینکه توسعه یافتگی چه بلای بر سر فرهنگ اصیل ما آورده چنین مینویسد:«همین بی توجهی مدنی باعث میشود که گاهی اوقات در تهران سر کوچه نیم ساعت معطل شوی تا کالسکه ر ازروی جو رد کنی »امادر جامعه به اصطلاح توسعه نیافته ای چون هرات چنانچه گفته آمد نیازمندی ها ی مردم به راحتی جواب داده میشودمانند جریان رد کردن بچه اش که مینویسد:« ناگهان دو مرد با لباس افغانی همان جور که با سرعت از کنار ما رد میشوند بدون کدام حرکت اضافه ای یکی چپ ویکی راست دست می اندازند دور کالسکه وآنرا ازروی مانع رد میکننداصلا انگار نه انگار.گویا این کار وظیفه شان بوده است ومثل اینکه هر روز رد میشوند ازاینجا برای بلند کردن کالسکه !بلند تشکر میپرانم اما حتی سربر نمی گردانند،یکی شان دستی تکان میدهد وبه راهش ادامه میدهد تا بدانم که گمنامی صفت اول جوان مردان است!»چیزی که در این کتاب به شکل واقعی بیان شده جوانمردی افغانی ها در کشوری است که بوی قفراز کوچه پس کوچه های آن به خوبی لمس میشود اما مناعت طبع وقناعت داشتن ودرعین احتیاج جوانمردی را حفظ نمودن خصلتی است که هر بیننده تازه وارد را در افغانستان مجذوب ومتحیر میسازد وبرای همیشه عشق به این مردم در وجود آنها لانه میکند مانند آقای جعفریان که به افغانها بیشتر از همشهریانش عشق میورزد وهر کس دیگر که با افغانها حشرو نشر داشته مجذوب منش ها وخلق وخوی جوانمردی آنان شده وجناب امیر خانی نیز ازین امر مثتثنی نیست.
4-معرفی آثار هنری وادبی نویسندگان افغانستان :
برای خالی نبودن عریضه باید گفت که آقای امیر خانی از آنجاتییکه خودش نویسنده است به نویسندگان متعهد وصمیمی عشق میورزدودرافغانستان هم کم نیست ازن قبیل نویسنده ها که باب طبع ایشان باشد در این باره اینگونه میسراید:«حالا که این سطور را می نویسم شش ماه از سفر مان به افغانستان گذشته است وو..شیر پره های که هدیه آورده ام - تازه اگر مانده باشد- خشک شده اند...چیزی که زنده است وهنوز شیرین،هدایای است که از دوستان افغان گرفته ام. کتابهای «کارته وزرا»و«شاگرد داکتر صاحب»هردوطنز از سید عبدالقادر رحیمی ،«جنازه بردهان»و«امضاء محفوظ»، هردو شعر فرانو ازمسعود حسن زاده ،«کمی برای خودم»، شعر از سمیه رامش ونوشته ای سرکار خانم رحیمی به نام «قربانی اول»این کتاب مرا گریاند ومرا خنداند محمد ناصر رهیاب در مقدمه این کتاب، بانو رحیمی محتسب زاده را، شه بانوی درد مند نامیده وبگذار من وی را خان زاده جوانمرد بنامم که به گمانم دقیق تر واصیل ترباشد. کتاب دغدغه زن روشنفکر افغانی است . نه گرفتار فیمینیسم وارداتی شده ونه خواسته است به ما پز بدهد که بازیهای زبانی را میشناسد و..به شدت بومی است به زن افغانی می آموزد که زن امروزی چگونه زنی است .. »وقتی با فرهنگیان افغانی به اداره فرهنگ شهرهرات میرودچنین مینویسد:«در اطاقی در داره فرهنگ علاقه مندان به فیلم سازی جمع میشوند ودر اتاقی دیگرعلاقه مندان به ادبیات،صحبت با جوانان اهل فرهنگ چندان نشاط آور است که اصلا نمی توانم دل بکنم از هرات، من اصلا نمی خواهم از افغانستان دل بکنم.حالا می فهمم این خاک کش دارد یعنی جه ؟» راستی از لابلای این توصیف ها جز صداقت وعشق به اصالت های بومی شرقی خراسانی چه چیزی را میتوان فهمید. چیزی که در جاهای دیگر کمتر یافت میشود ویک نویسنده تهرانی "آغشته به خلق وخوی مدرنیته" ودر عین حال با منش های باقی مانده شرقی در زوایای درونش را چگونه به وجد میاورد.
5- نگاه زاویه ای، نسبت به خانم یا همسفر :
یکی ازعیوبی که از نظر نگارنده بر این کتاب وارد است اینکه نسبت به شخصیت همسرش به عنوان یک موجود پس پرده وحتی نزدیک به دیدگاه طالبانی نگریسته است واین ادعا از بکار گیری واژه (همسفراول) بجای خانم وحضور نداشتن خانمش در بسیاری از مشاهدات وصحنه هااست که آدم احساس میکند که تعمدی درکار بوده تا اورا کمتردر معرض قضایا قراردهد باآنکه همسرش به عنوان یک شخص حاضردر صحنه باید همواره نظریاتش منعکس شود ودرجای جای این سفر حتما اوگام به گام با نویسنده طبعا سخنانی داشته ودیدگاه هایی که از نظر خواننده دورمانده است ونمیتوان گفت که همسرمحترم ایشان فرد بی سوادوشخصیت دکوری است که فقط همسفر بوده وهیچ نقشی دراین سفر نداشته، نازه ازفرزند کوچکش که دوسال بیشتر ندارد شخصیت برجسته تری نسبت به خانمش نشان داده شده است درحالیکه قضیه باید بر عکس می بود،واگر ایشان نمایشنامه نویس می بودند نیزقرار دادن شخصیت زن رادرچنین زاویه ازطرف ایشان ،هرگزقابل قبول نبود، ودر سفر نامه ای با این ویژگی نیز این سوال برای خواننده به وجود می آید که چرا بایک زن اینگونه بی اعتنایی صورت گرفته است .
ب-ازنظر فرم:
تحریف یا بی توجهی دراصطلاحات وواژه های رایج زبان دری :
همان گونه که قبلا وعده داده بودم درین زمینه اشاره کنم باید گفت که: یکی نقایص این کتاب همین استفاده های ناشیانه ومن در آوردی از اصطلاحات زبانی فارسی زبانان افغانستان است البته این بدعت وتحریف زبانی را فقط نویسنده این کتاب مرتکب نشده بلکه سایر هنر مندان وفیلم سازان ایرانی هم وقتی فیلمی با رویکرد افغانی می نویسند از همین اصطلاحات ساختگی خود شان از زبان شخص افغانی استفاده میکنند دلیل این تحریفات شاید عدم آشنای آنها با اصطلاحات رایج افغانی باشد که می طلبد، از فرهنگیان افغانی که کم هم نیستند مدد بگیرند تا دچار اینگونه تحریفات نشوند. نویسنده در جای جای این کتاب ازاین قبیل واژه های تحریف شده استفاده می کند:مثلا از زبان فروشنده هراتی مینویسد :«اسمش را که گفته کردی... »[1]یک افغانی فارسی زبان هیچ وقت فعل کردی را بعد ازاستعمال فعل دیگر نمیاورد وبطور عادی میگوید :گفتی .واین بدعت در نقل قول های دیگر نویسنده هم در بسیاری جاهای این کتاب تکرار شده که از اشتباهات فاحش به شمار میرود مثلا :در جای دیگر از زبان خودش چنین نوشته :در تقلیدِ لهجه هراتی، از کسی می پرسم که:«سیاه سرها کجا نماز خوانده میکنند »!!![2]این اوج بی اطلاعی وناآشنایی ازاصطلاحات رایج زبانی نویسنده را می رساند، که با این ناشیانه گی زبان یک عده کثیر ازفارسی زبانان اینگونه تحریف شده واگرازروی عمد هم نباشد باز هم بخشودنی نیست زیرا زبان شناسان و حتی اهل محاوره زبان دری درایران بسیارند وایشان ازهمان رفیق ادیبش که در کتاب از آنها نام برده بایدمشورت می گرفت.حتی استفاده از کلمه (چکر) با پسوند کنیم نیز اشتباه است انجا که گفته است «چکر کنیم»[3]باید می نوشت چکر بزنیم .در جای دیگر از قول بازرس میدان هوایی هرات چننین نوشته است:«ها تکت را بنما»این هم بسیار دور است از اصطلاحات یک افغانی وطبعا بجای این کلمه شاید گفته باشد تکت را بده یا شبیه این که نویسنده چون اصل حرفش را نفهمیده چنین تغییرش داده .بعداز زبان همان عسکر نوشته :«یا ایستاد شوهمین جا یا نشسته شو روی نیمکت »خیلی بعید است از یک فرهیخته که دچار چنین اشتباهات زبانی بشود ما افغانها بجای این جمله اینگونه میگوییم : (یا ایستاد شوهمین جا یابشین بالای چوکی)اگر نقل قول می کند باید به شکل اصلی باشد نه نصف ونیمه اصطلاح ایرانی ونیم دیگرافغانی تحریف شده .افغانی هیچوقت کلمه نیمکت را به کار نمی برد دقت شود .ازین قبیل اصطلاحات زیاددر کتاب دیده میشود که یک خواننده افغانی می تئواند آنرا درک کند.وخواننده گان کتاب که بیشتر ایرانی اند با خواندن این اصطلاحات برهمان دیدگاه شان نسبت به این اصطلاحات باقی می مانند یا بیگانه تر میشوند با تکه ای دیگر از همزبانان شرقی شان.
ختم کلام در اخیر از آقای امیر خانی پوزش میطلبم که در بعضی مواقع نا گزیر بوده ام مطالب ناخوش آیند را متذکر بشوم که چاره جز این رک گویی ها نداشته ام که خواهشمندم ایشان با بزرگواری بر این همزبان وهم فرهنگ وهم دردش این رک گویی هارا ببخشایند با درنظرداشت این نکته که همه اینها ازسر درد مندی بوده است نه اغراض ومقاصددیگر .وهمچنین برای نویسنده اجر مضاعف را از درگاه آفرید گار جوانمردان می طلبم.والسلام [1] صفحه 101کتاب [2] صفحه 103کتاب [3] صفحه 105سطرهشتم
در ادامه مطلب نوشته ای از دوستم جناب محرم علی خلیلی درج شده با چوب کاری من !
ادامه مطلب [ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ رضوی مالستانی ]
غزلی برای برادر فرهیخته ام سید عبدالهادی رضوی که سالروز دو سالگی کوچیدنش را به سوگ نشسته ایم: حدیث تلخ غروب دو سال میگذرد از غروب چشمانش دوسال سردو غریبانه مثل دستانش کنون که میروم آشفته و غریبانه کنار باغچهء ساکت وپریشانش دلم برا ی دلش تنگ میشود حالا که کوچ کرده پرستو ز جمع یارانش اگرچه باز بهار دوباره آمده است ولی هنوز اسیریم در زمستانش هنوز گردش چشمی که رمزورازی داشت نرفته ازدل رنجیدهء یتیمانش حدیث تلخ غروبش عجیب سنگین است رها نمی شود این دل زسوز طوفانش حوت -اسفند ۱۳۹۰ [ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ رضوی مالستانی ]
تقدیم به هموطنان مهاجرم درجای جای این کره خاکی که از بد حادثه سرگردانی را تجربه میکنند باشد که روزگاری این سرگردانیها پایان یابدوهمه شاهد کشوری عاری ازجنگ وفقرونابرابری باشیم. زنجیر سنگین غریبی ایدل تنها نشسته در کویر ساکت غربت تابکی درخویشتن غرق غم واندوه می مانی؟ پاره کن زنجیر سنگین غریبی را دورشوازاین سرای دهشت واندوه برفراز قله های عاشقی پرواز کن تاعشق با لب آشفته ازحسرت گونه های سرخ وشور انگیز کابل را ناز کن بابوسه ممتد بوسه های آبدار وگرم تا برقصد آهوان شوخ هندوکش با غزلهایت بانوای گرم آوایت آه ای یوسف یوسف افتاده درچاه ستم خوش باش نابرادرهای خشم آلود روزگاری با پشیمانی سوی توآیند خواب هایت میشود تعبیر تا تودرکنعان یعقوبت بازگردی باسرافرازی
دلو 1390-اصفهان- رضوی- سید عبدالله [ سه شنبه 18 بهمن1390 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ رضوی مالستانی ]
درین روزها که ایثار وازخودگذری با دنا ئت وپستی انسان،به تقابل برمی خیزد وانسان های اصیل دربرابرآدمک های دنیا زده عرض اندام میکنند وحماسه در برابر شرار ت قد بر میافرازد وبالاخره لشکر شیطان با درندگی تمام،تراژدی بزرگ انسانی را خلق میکنندو عباس ها واکبرها در برابر انسان های حیوان منش به خاک وخون می غلطندوحرها وحبیب ها وزهیرها ،با شراب عشق، جان شان رادر مسیر دلدادگی،تقدیم جانان میکنند چه زیباست که نمایشنامه منظوم آب آوردن عباس،این فرمانده شجاع کربلا را از زبان شاعر شیرین سخن (سید روح الله رضوی) به خانش گرفته یا به تماشا بنشینیم: اینهم مثنوی عاشورایی از سید روح الله رضوی (راحل): علمدار عشق وقتی میان دشت اقیانوس جاری شد در دستهای آسمان فانوس جاری شد طوفان به جوش آمد دل دریا خروشان شد ساحل نشینان از هیاهویش پریشان شد ساحل به ساحل خاک هارازیرورومیکرد دریا به دریا راه دل را جستجو میکرد ازهیبت بی انتهای مرد طوفانی فرعون ها درخویش میمردند پنهانی بردوش دریا پرچمی از عشق می رقصید از اهتزازش هرچه طوفان بود می لرزید تکبیر زد از انتهای منبر فریاد زیر و زبر شد از صدایش بیشه بیداد تا از گلویش نعره توحید گل میکرد درچشم ها گلواژه امید گل میکرد نجوای شیرینش به سمت آسمان میرفت فریاد های عشق سوی کهکشان میرفت ساقی کنار آب در فکر یتمیان شد آب از نگاه خسته اش شرمید و گریان شد دستان سقا آب دریا را معطر کرد یاد گلوی تشنه و عطشان اصغر کرد یادحسین وتشنگی های علی اصغر یاد گلوی تشنه ی از غنچه نازک تر او را پریشان کرد و آب از کف فرو افگند گفتا به آنچه عشق آنچه عاشقی سوگند مردانگی این نیست ، من سیراب و گل تشنه ریزم به حلق تشنه ام این آب و گل تشنه لب تشنه مولا ی من و سیراب من ، هیهات او دور از دریا ومست آب من ، هیهات عشق و وفا یعنی کنار آب ، لب تشنه از عشق از مردانگی سیراب ، لب تشنه دریا نگاه خسته عباس را حس کرد درچشمهایش جوشش احساس را حس کرد مردانه مشک از آب پرکرد آبشار عشق مشک و علم بر دوش ، بر لبها شعار عشق با مشک آب ویک جهان امید جولان کرد رو سوی خرگاه حسین ویاد طفلان کرد ازچشمهایش موج موج عشق می جوشید روسوی نخلستان جوانمردانه می کوشید شمشیر ها ازبرق شمشیرش نهان می شد دشت ازهجومش شعله آتشفشان میشد دشت نبرد عشق را باعشق طی میکرد رخش غرور خویش را مردانه هی میکرد ناگاه شمشیر جفا آمد به بازویش بارید باران ستم از چارسو سویش افتاد از دستش علم روی زمین اما مردانه طی میکرد راه دشت را سقا در امتداد کوه و صحرا و دمن عباس می خواند شعر عشق را با خویشتن عباس باکی ندارم ، این شعارسبزسقاشد گفتا اگردستم برید این قوم ، باکی نیست در تاروپودم جز وفا وعشق وپاکی نیست من تا ابد از عاشقی لبریز لبریزم در راه دین خویش خون خویش میریزم ناگاه تیری مشک را از آب خالی کرد عباس از دنیای نامردی سوالی کرد: ای روزگاراین است حکم بی سرانجامت؟
افتاده ام بی دست دردست تو،در دامت
[ پنجشنبه 24 آذر1390 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ رضوی مالستانی ]
بعد ازمدت طولانی غزلی به یاد آن موعود آسمانی، پیشکش به خوانندگان ادب دوست، امیدکه مقبول درگاه آن امام منتظر واقع شود. درغروب موعود بیا موعود تامعنا کنی قسط وعدالت را برویانی به باغ زندگی شعر محبت را درین آشفته بازارفریب وفتنه ونیرنگ بخشکانی درخت بی بر ،جور وجهالت را امامادرغروبت سرد وتاریک است این وادی ببارازپشت ابرتیره شعرناب رحمت را غزل هم بی توبیرنگ است دراین باغ شیدایی بیاتالاله گون بینیم باغ بی طراوت را غدیر وبعثت ای موعود،معنا میشود باتو بیا تا با طلوعت روشنی بخشی ولایت را اصفهان پاییز 90 [ چهارشنبه 25 آبان1390 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ رضوی مالستانی ]
زمینه های داخلی وخارجی سلطه طالبان در افغانستان
دخالت های نا بجای آمریکا در امور افغانستان موجب شده که این کشور تا سراشیب سقوط در همه زمینه های فرهنگی دینی واقتصادی قرار بگیرد. البته این پروژه سالهاست ادامه دارد. از زمانیکه حکومت مجاهدین به سردمداری شهید برهان الدین ربانی دچارآفت اختلاف وتنش داخلی گردید وحکمت یار ومزاری وبعد جنرال دوستم بعنوان نیروی اپوزیسیون در برابر حکومت نوبنیاد یورش بردند همان موقع فرصت مناسبی به دست این شیطان بزرگ سیاست جهانی افتاد تا باکاشتن شجره مسموم القاعده درسرزمین مستعد افغانستان منتظر بارور شدن تفکر ترور وتریاک وتحجر باشد. ومتاسفانه ملت ما هم دران دوره گوسفندوار از رهبران خائن وعقده ای تبعیت کردند رهبرانی هر کدام خودرا نماینده سه قوم بزرگ پشتون وهزاره وازبک میدانستند ودر برابر حکومت ربانی ومسعود که صد البته تنها نبودندوافرادی چون استاد اکبری از قوم هزاره وسیاف ومجددی وعده کثیری از رهبران مجاهدین از اقوام مختلف در کنار این حکومت قرارداشتند به درگیری ادامه دادند ومردم را به ستوه آوردند تا اینکه جاسوس های پاکستانی ووهابی های عربستان به سرکردگی سازمان جاسوسی سیا به گونه ماهرانه وارد بازار آشفته افغانستان شدند وطالبان را به عنوان منادیان صلح وامنیت که ملت ما خواهان این دوپدیده (صلح وامنیت ) بودند از مرز های پاکستان به کشورما گسیل دادند وهمان روز ها ما دچار غفلت بودیم ونمیدانستیم که این مهره های خطرناک که با روپوش صلح وامنیت وارد کشور ما شده اند در آینده زمینه ساز مشکلات بزرگ سیاسی اجتماعی ومذهبی ودینی در کشور خواهند شد . (درین زمینه باید اشاره نمود که طالبان را نباید به یک چشم نگاه کنیم بلکه طالبان معمولی را باید از طالبان که خط مشی شان را از القاعده میگیرند تفکیک نماییم طالبانی که باالقاعده در ارتباط هستند همان هایی هستند که عمل انتحاری را با مشورت امریکایی ها انجام میدهند در حقیقت اینهاجز سازمان مخوف وجاسوسی سیا هستند که تنها نام طالب را یدک میکشند ودر حقیقت با طالبان افغانی فاصله فاحشی دارند، آنها عضو همان سازمان تروریستی القاعده هستند که خود امریکا آنرا تاسیس نموده و بیشتر ملیت های غیر افغانی مانند مصری ها وعربستانی ها وچچنی ها و.. عضو آن هستند.
ادامه مطلب [ چهارشنبه 6 مهر1390 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ رضوی مالستانی ]
با تبریک سال نو برهمه پاسبانان فرهنگ فارسی دری وتماشاگران گل سرخ این غزل که چند سال پیش سروده شده بود پیشکش تان باد.
بامرغکان خسته... آمد بهار ازچه شکوفانمی شوی ای رود ازچه همره دریانمی شوی
فصل بلوغ شبنم وباران چه دیدنیست اما دریغ محوتماشا نمی شوی
درسایه سار جلوه شعربلند عشق هان ازچه مست وواله وشیدانمی شوی
هنگامه شکفتن آلاله ها بدشت بامرغکان خسته هم آوا نمیشوی ! اصفهان بهار ۷۳ [ دوشنبه 1 فروردین1390 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ رضوی مالستانی ]
فرصت ها وچالشهای فرهنگی فارسی زبانان همسایه
دیریست به خواطر مشغولیت های روز مره نتوانسته ام مطلبی در خور درین صفحه بنگارم واینبار دلمشغولی ام که همانا ادبیات است به بهانه برنامه راز که از شبکه ۴ تلویزیون ایران پخش شد درین صفحه خود نمایی میکند .البته اشتراکات فرهنگی کشور های همسایه فارسی زبان مبحث همیشگی کسانی است که دغدغه ادب وفرهنگ جز لاینفک زندگی آنان است فرصت های فرهنگی فارسی زبانان همسایه
[ پنجشنبه 7 بهمن1389 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ رضوی مالستانی ]
ازتیرگی تارهایی (نگاهی به رمان های کاغذپران بازوهزارخورشیدرو) خالد حسینی رازمانی شناختم که رمان های( کاغذپران باز وهزارخورشیدرو)این آثار فخیم ودرخورستایش این نویسنده چیره د ست کشورم رابه مطالعه نشستم. به راستی این رمان هارا میتوان آیینه ای ازوقایع تلخ وناگوار جنگ وبی خانمانی نسلی دانست که همه هستی شان رادرسایه خشم وخشونت ازدست داده است. نسلی که باوحشت وترور روزگارشان همواره در معرض تهدید وناامیدی سپری شده نسلی که هیچکاه رنگ آسایش رادرزندگی تجربه نکرده نسلی که میتوانست درسایه امنیت وآرامش سرآمدروزگارباشد اگربدحادثه منکوبش نمی کرد،اماخالد همه ناامیدی ها وسایه های خشم وخشونت وبربریت را در نوردیده ودریچه امیدراباز گذاشته و به نمایندگی ازهم نسلانش این سناریوی سی وچند ساله را به خوبی به تصویر کشیده ودرهردو رمان صحنه های را میخوانیم که آخرین دریچه های امید بسته مینماید اما ناگهان جرقه های نوید بخش ازافقهای تاریک وسیاه تابشش را آغاز میکند ومثل معروف ::درناامیدی بسی امید است/ پایان شب سیه سپید است/ را به خواننده نوید میدهد واین شگرد زیبایی شناسانه وهمواره بسوی عالم برین فکرکردن است که حسینی را ازسایر نویسندگان معاصرش یک سروگردن بالاتر نشان میدهد
درکاغذپران باز اما صحنه ها به گونه ای مردانه وعاری ازرنگ وبوی زنانگی است وقهرمانان داستان حسن وامیر وپدرهای شان همه نمایندگان مردان وپسرانی هستند که به گونه ظالمانه چرخ محور زندگی شان درهاله ای از بیعدالتی وخشونت از چرخش باز میماند یا بر محورمعکوس میچرخد ودرآن روز گار تنهادریچه که برای نفس کشیدن وجود دارد ترک وطن وتحمل روزهای غبارآلودغربت درآنسوی قاره ها وجای جای این جهان پهناور است وآنهایی که درفضای دود وترکش وتفنگ میمانند سرنوشت شان مرگ وقربانی شدن وازیاد هارفتن است و آنهای که ازین سرزمین آتش وخون رفته اند به باور نویسنده روزی پرچم این سرزمین را بر خواهند افراشت وحسن نماینده قربانیانی است که ازین حوادث مرگبار جان سالم به در نبرده وتنهایادگارش سهراب به کمک امیر( این دوست وبرادر ناتنی ورفیق روزهای آسایشش) ازچنگ تجاوز گران ملی وجنسی( آصف وهمقطاران متحجروهمجنس بازطالبش) نجات یافته ودرآمر یکا برایش مامنی میابد گرچندآنجا نمیتواند آرامشی را برایش ارزانی کند که کابل درگذشته ها چونان بهشت برایشان میبخشید!!امابرای گذرازاوضاع نابسامان زندگی چند صباحی میشود باخاطری آسوده دران جاگذرایام رابه تماشانشست !!وماجرای کاغذپران باز درینجا پایان میابد. امادررمان هزارخورشید رو، زندگی رنگ طبیعی تر وملموس تری دارد ودوران قبل از جنگ را به گونه رئالیستی به نمایش گذاشته وحاکمیت پشتون ها و آسایش آنها را به گونه متفاوت نسبت به تاجیک ها مینمایاند وازوضع سایر اقوام جز با اشاره های اندک چیزی بدست نمیاید اماجنبه جنسیتی به خوبی دران رعایت شده وازجلیل ورشید گرفته تاملا فیض الله و طارق وزمان و...که نماینده مردان مثبت ومنفی رمان به حساب میایند واما زنان درین رمان که پیرنگ اصلی آن به حساب میایند مخصوصا مریم ولیلا دوقهرمان اصلی این رمان که سرنوشت مشابه، آنان رادر عین رقیب بودن به هم نزدیک میکند وحتی در اخیرمنجربه ذوب شدن یکی دردیگری میشودازشاهکارهای بدیع وبی مانند حسینی به حساب میاید و به خوبی این شخصیت ها را به گونه همگون که نماد مظلومیت درجامعه آنروزهستند بازگومیکندو خواننده را باولع بسوی خود میکشاندواین مظلومیت تنهاپدیده ایست که در سراسرداستان موج میزندو آنان را در کامش فرو می برد اما کاملا نمی بلعد ومتاسفانه این مریم است که بی جهت خود را در معرض قربانی شدن قرار میدهد ودر آتش تحجر وتعصب خشک مذهبی میسوزدو فانی میشود واین قسمت ازرمان تلخ ترین وسیاه ترین بخش این اثرهنری وتراژیک به حساب میایدو حسینی را میتوان ازین حیثیت قدری نکوهش کرد که چرا تا این حدسیاه نمایی کرده که مریم حتی بعد ازمرگ رشید نیز حتی برای چندروز هم نتوانست باخاطر آسوده اززندگی بهره ببرد با آنکه میتوانست رشیدرادرجایی پنهان وخودشان بالیلا وبچه ها درجایی دورازهیاهوی کابل به کمک طارق روزگاربگذرانند!!!همان گونه که لیلا وطارق چند صباحی در غربت و.سپس درکابل جدید با حال وهوای متفاوت شروع زندگی دوباره ر ا به تجربه نشستند . نکته دیگردراین دو رمان تامل برانگیزاینکه چهره طالبان به گونه واقعی نمایش داده شده چه درکاغذپران بازکه آصف رفیق دوران کودکی امیر وحسن ازهمان دوران کودکی باخوی وخاصیت همجنس گرایی وتجاوزباملغمه ازقوم گرایی پشتونیزم وانحصارطلبی باحسن که هزاره است رفتاری بدورازمنش انسانی انجام میدهدوبعدازچندسال همان آصف همجنس بازدیروزی باهمان خوی وویژگی بربریت باچهره طالب درجامعه سراسرخفقان طالبانی، سهراب پسرحسن راازیتیم خانه کابل بدست آورده ودرحق اوهمان کاری رامیکند که در حق پدرش .وهمین چهره های خشن ومتحجر،مریم را که جزرنج ومحرومیت چه ازناحیه پدر وچه ازناحیه شوهربی فرهنگ پشتونش، بهره ای از زندگی نبرده نیز به کام مرگ واعدام سوق میدهد.وبالاخره نکته پایانی اینکه پدیده انقلاب وجنگ درین دورمان به عنوان عامل بدبختی نسل امروزی محسوب گردیده که تاحدودی بجا وقابل قبول است اما در"هزارخورشیدرو"وقتی به پایان رمان میرسیم امید وروشنایی وز ندگی جدید با رنگ وبوی تازه را درفضای کابل استشمام میکنیم که قدری ازآن سیاه نمایی را جبران میکند ورویش گلهای تازه را درباغستان وطن نوید میدهد واین امید ورویش رالیلاوطارق وعزیزه وزلمی بعینه درکابل لمس میکنندو... [ شنبه 11 دی1389 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ رضوی مالستانی ]
ملغمه ای بنام سید گرایی وهزاره گرایی
اشاره: در سایت هاي نیزار و غرجستان آقای محمدحسین فیاض دربارهي موضوع سیدگرایی وهزارهگرایی مطالبی نوشته که نیازمند آن است تا در جواب نوشته ایشان مطالبی را برای تنویر افکار جامعه شیعی مان مرقوم بداریم: جناب فیاض مدعی شده اند که «سادات در جامعه شیعی افغانستان از اقتدار مذهبی شدید برخوردار بوده و از لحاظ اقتصادی کمتر دغدغه داشته است. این دو مسأله باعث شده است که برای سادات ـ به خصوص سادات هزاره ـ بهترین فرصت را فراهم نماید تا در مقایسه با دیگران از امکانات تحصیلی، شغلی و زعامت مذهبی و سیاسی بیشتر برخوردار شوند...» ادامه مطلب [ یکشنبه 23 آبان1389 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ رضوی مالستانی ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||